المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
768
مروج الذهب ( فارسى )
« سامه از ماست اما كار فرزندان او به نظر ما روشن نيست كسانى انساب آنها را ياد كردهاند اما چون اوهام خفتهايست كه خواب مىبيند و ما نيز مانند على كه همه گفتار او درست است به آنها گوئيم « وقتى از تو سؤال كنند و ندانى چه گوئى بگو خداى ما بهتر داند » بسال سى و هشتم معاويه عمرو بن عاص را با چهار هزار كس به همراهى معاوية بن خديج و ابو اعور سلمى به مصر فرستاد و عمرو را مادام الحيات حكومت مصر داد و به تعهد سابق خود وفا كرد اينان در محل معروف به مسناة با محمد بن ابو بكر كه از طرف على حكومت مصر داشت روبرو شدند و جنگ كردند محمد به جهت آنكه يارانش او را رها كردند شكست خورد و برفت و در مصر در خانهاى نهان شد و چون دشمنان خانه را محاصره كردند محمد با كسانى از يارانش كه همراه وى بودند برون شد و با آنها جنگ كرد تا كشته شد معاوية بن خديج و عمرو بن عاص جثه او را بگرفتند و در پوست خرى كردند و آتش زدند و اين در محلى بود كه كوم سرمك نام داشت گويند هنوز زنده بود كه او را در پوست خر كرده و آتش زدند وقتى معاويه از قتل محمد و ياران وى خبر يافت اظهار مسرت كرد و چون على از خبر قتل محمد و مسرت معاويه خبر يافت گفت « غم ما دربارهء او به قدر مسرت آنهاست از هنگامى كه وارد اين جنگها شدهام بر هيچ كشتهاى چنين غمين نشدهام در خانه من بزرگ شده بود و من او را پسر خود ميدانستم نسبت به من نكو كار بود و پسر برادرم بود اين اندازه غم كم است و اجر او با خداست » آنگاه على اشتر را بحكومت مصر برگزيد و او را با سپاهى بفرستاد وقتى معاويه از اين قضيه خبر يافت كس پيش دهقانى كه مقيم عريش بود فرستاد و او را ترغيب كرد و گفت « خراج ترا براى بيست سال مىبخشم و تو زهر در غذاى اشتر بريز » وقتى اشتر در عريش فرود آمد دهقان پرسيد « از غذاها و نوشيدنىها